آدم وقتی کارمند شود سردرد هم می گیرد . نگران چند گفت و گوی ساده اش هم می شود با آقای فلانی و بیساری . باید سر یک قران دو قران ها هم چانه بزند . باید دوستش را تهدید کند که برای لعنتیی چند از آن شکایت می کند . شب ها آن قدر خسته است که حال ندارد هیچ کاری بکند حتی وبلاگش را نگاه هم نمی کند . نگاهش به خیلی چیز ها علت ومعلولی می شود اگر آن کار را کرد این کار را بکنم! و .... . دیگر به بچه هایش نمی رسد و حتی خیلی وقت ها یادش می رود سه روز دیگر یکیشان وارد جامعه می شود .
آدم وقتی کارمند شود باید سردرد بگیرد!
خدایا پارتی گرفتی قبول
یه شب دو شب....
آخه یه ماه که مهمونی نمی گیرن!
عصر یک روز داغ تابستان !
پیپ بعد از افطار آدم را تا فضا می برد!
حالا که کمی برف ها کنار رفته دیدم چقدر انبوهی از ناگواری های ناشی از دوشنبه آن جا قایم شده بودند .
گفتم برایشان این جا بنویسم تقصیر دیشبش بود که طوفان آمده بود و آتش سوزی بود و پر بود ار بلا ! بعد باید بگویم که آن ها هم تقصیر یکسری اتفاقات قبلش بوده که خودشان تقصیر یکسری اشتباهات قبل است و همین طور...
... آن کاری بابا و مامان کردند اشتباه بود و ...
... آن کار آدم و حوا و ...
... آن کار خدا و ...
بی خیال همه اش تقصیر من بود . همین جا بیشتر اتفاقات نا گوار را به عهده می گیرم!...
جهانم پر شده از چیز هایی که حتی نوشتنشان برای خودم هم مهلک است!...