چرک نویس

چرک می نویسد و به او می گویند چرک نویس

چرک نویس

چرک می نویسد و به او می گویند چرک نویس

از آن نگرانی های بی خودی است امشب که اصلاً بی خودی نیستن فقط نمی دانم برای چیست!

چند روز پیش روز جهانی دوست بود!

حس غریبی دارم که دلم ریاضت می خواهد حداقل یک ماه! دریا سر را نشانه کردم که بروم آن جا پیش پیرمرد گاودار کلبه دار زندگی کنم . یک کم هم چوپانی کنم همان گوسفند های کمش را و شب هم توی غار کوچکی که قبلاْ دوشب تویش خوابیدم بخوابم ... نه اینترنتی نه گوشیی نه حتی یک سیم برق!...

حیف که دوباره هنوز دربند خانه ام تا آرزو هایم!...

میم مثل مادر گربه!

مادر بچه گربه ها یکی یکی دارد تلاش می کند بچه هایش از روی سقف دستشویی حیاط بیوفتند!

داشتم فکر می کردم عجب مادر دانایی! دنیای بچه هایش را بزرگ می کند قبل از آن که برایشان کوچک شود!

4


یک دیالوگ


ساعت 3 شب بود که زنگ زد بیدارم کرد خمار خواب بودم انرژی ها همه رفته بود توی عضله ها و تو روز ته کشیده بود...

-         سلام دیوونه

-         سلام چیزی شده؟

-         نه بابا..... یعنی.....

-         چیزی شده بگو مرجان ....

-         نه می خواستم بگم امروز از بهترین روزام بود...

-         همین؟ من خوابم میاد...

-         نه همین که نه... می خواستم بگم خیلی خوب بود

-         آره میدونی اگه این قوانین لعنتی نبود با ساز ازدواج می کردم اسمش می داشتم تو شناسنامم! می تونی باهاش تا آخر عمر همه چی به یه جام باشی...

-         می دونی حمید ، می دونی حمید همیشه دلم می خواست بی خیال باشم ولی استرسای الکیم نمی ذاشت که تو یهو امروزو بهم دادی...

تازه تعدادی از سلول های خاکستری داشتند از خواب بیدار می شدند و تحلیل می کردند این ، این موقع شب چه می گوید...

اگه فکر کردید الآن با یک دیالوگ طولانی عاشقانه طرفید کور خواندید . سلول هایی که بیدار شدند هم به کمبود انرژی خوردند و یک ذره زود...

-         الآن می خواهی بگویی دوستم داری؟ باشه من خوابم میاد...

یک ذره سکوت کرد شوک شده بود.

-         مسخره ام می کنی؟...

-         نه بابا جدی می گم دوستم داری دوستت دارم بعد هم بخوابیم!

-         تو نمی تونی یک بار مود دیوونه ها رو نداشته باشی؟

-         چرا یه بار جدی این قدر دلم می خواست تو جمع دست تو دماغم بکونم نکردم و خیلی عاقلانه بود!

-         ممنون

قطع کرد...

من خوشحال از این که دیالوگ را خلاصه کردم خوابیدم!