خدا فردا شب آخر یکی از داستان هایش را می نویسد . کلمه ی مخوف پایان را در انتهایش می گذارد. درست مثل داستان های سنتی بچگی هایمان می گوید : و او با خوشبختی در کنار او زندگی کرد.
فقط احتمالاْ یک مشکل با یک شخصیت داستان دارد که وسط زمین و هوا ولش کرده و احتمالاْ وقتی در یک مصاحبه ی مطبوعاتی بپرسند . می گوید : شخصیت انحرافی داستان است!
ببخشید نسبت شما با عروس چیه؟!
هنوز خیلی کسی نمی داند چرا می روم آن گوشه ی آشپزخانه ی کافه می نشینم هنوز خیلی کسی نمی داند آن جا توی هشت و نیم سابق یک مبل بوده و هنوز خیلی کسی نمی داند چرا دوباره حسابی دست به گیتار شده ام و هنوز خیلی کسی نمی داند که هنوز خیلی کسی نمی داند....
امروز در حادثه ای فهمیدم برایم یک داستان قشنگ از یک دختر قشنگ جذاب تر است!
این بود که چند ساعتی به انتخاب همسر مشغول بودم : ابله داستایوسکی خیلی خوب بود زیاد بود گاهی حوصله ام را سر می برد می شوم زن زیادی... کتاب های ونه گات هم که کلا زن زندگی نیستند خیلی بی ادبند اکثراْ و زیادی جذابند...
می دانید چه قدر داستان بود که باید بررسی می کردم!!!
بعد از یک شب خوابیدن توی ۳۰۰۰ و سرمای عجیبش توی این موقع بعد از قله و تمام تپه های سبز مخملی و علف های بلندی که تمام وقت با باد بوگی می رقصیدند رسیدند دم چشمه که دیدش نشسته بود تنها و داشت توی آب سرد چشمه شنا می کرد . کار هایی کرده بود که هیچ هیچ حرفی با هم نداشتند ساکت کنار هم نشستند به ده سبز زیر پایشان نگاه کردند بعد راه افتادند آفتاب گرم تن سرد شده از آب چشمه یشان را نوازش می کرد و فکر آلبالو توی سرشان...
رسیدند به اولین درخت آلبالو که خیلی کم داشت یواشکی چندتایی خوردند که یک نفر صدایشان کرد کوهنورد ها انتظار عتاب داشتند ولی پیرمرد ساده ی روستایی از آن ها که فقط تا چند سال آینده چند تاییشان مانده اند (مثل خیلی موجودات دوست داشتنی دیگر زیر چرخ دنده ها له می شوند ) گفت سلام کوهنورد ببخشید این طوری شد چشم هایش انگار داشت خیس می شد از آن نم های طبیعی که صبح ها روی برگ ها می نشیند به همان لطافت... گفت بهشت را سرما زده آلبالوها دیگر کمند خسته اید بیایید داخل باغ آلبالو ها را کم کم بخورید گیلاس گیلاس هم دارم...
بعد از چند روز به هم لب خند زدند انگار یکی بودند باز هم که پیرمرد مثل تمام گل ها درخت ها چمن ها آن ها را شناخته بود البته که گفتند نه ممنون ولی پیرمرد دوید و بازگشت دو دستش پر گیلاس بود گفت حداقل این را ببرید...
دستش را باز کرد ریخت کف دو دستش برگشت به من لبخندی زد گفت بیا با همین گیلاس های رنگارنگ آشتی...