خودم هم از زندگیم جا مانده ام!
دو روز مانده نه لباس دارم نه شلوار نه کفش ! تمرین شروط باخته ام را نکرده ام و مهمتر این که با خودم هم کنار نیامده ام!...
شاید امشب وبلاگم به زندگی برسد اگر امروز من بهش رسیدم!
روز ها و اتفاق ها پشت سر هم می آیند و وبلاگم از آن ها جا مانده...
پ.ن: یادم باشد وقتی برگشتم در مورد از قله تا بهشت سرما زده بنویسم...
خیلی هیجان انگیز است با این همه شخصیت می روی دماوند . همه یشان را گذاشتم توی کیفم مطمئن می شوم جایشان امن است و دفتر داستانم تا نمی خورد . به بابا می گویم من آماده ام برویم!...
تازه رسیده ام خسته ام و فلاکت کشیده ام ولی دیدم گیر کرده توی گلویم که این دیالوگ را بنویسم:
- من هنوز زنده ام حروم زاده ها!
:)
احتمال بازنگشتن دارد بدون آمادگی...
ولی همین امروز می روم باید خیلی ها را پیدا کنم مرد دوم آقای چرتکه و....
طولانی ترین راه ممکن را می روم تا همه را پیدا کنم...
شاید بعد از قله وقتی به بهشت آلبالو ها رسیدم دوباره کلی آدم باشیم که از هیچ چیز حالشان بهم نمی خورد...
امیدوارم